داستان کوتاه: گرگ و پیرزن
گرگ گرسنهای برای تهیة غذا به شکار رفت. در کلبهای در حاشیة دهکده پسر
کوچکی داشت گریه میکرد و گرگ صدای پیرزنی را شنید که داشت به او میگفت:
«اگر دست از گریه و زاری برنداری تو را به گرگ میدهم.»
گرگ از آنجا رفت و....
گرگ از آنجا رفت و....
نشست
و منتظر ماند تا پسر کوچولو را به او بدهند. شب فرا رسید و او هنوز انتظار
میکشید. ناگهان صدای پیرزن را شنید که میگوید: «کوچولو گریه نکن، من تو
را به گرگ نمیدهم. بگذار همین که گرگ پیر بیاید او را میکشیم.»
گرگ با خود گفت: «انگار اینجا آدمهایی پیدا میشوند که چیزی میگویند اما کار دیگری میکنند.»
و بلند شد و روستا را ترک گفت.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 10:59 توسط محمدرضا
|
این وبلاگ حاوی داستان های کوتاه است. داستان هایی مختلف از نویسندگان به نام یا گمنام.