داستان کوتاه: مورچه
نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت...
مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:
" گاهی یادم میرود که هستی ، کاش بیشتر نسیم می وزید... "
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 22:25 توسط محمدرضا
|
نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت...
مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:
" گاهی یادم میرود که هستی ، کاش بیشتر نسیم می وزید... "
این وبلاگ حاوی داستان های کوتاه است. داستان هایی مختلف از نویسندگان به نام یا گمنام.