داستان کوتاه: یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و
برفی.پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید
سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه
سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با
نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو
میکرد.خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک
که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در
حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..- آهای، آقا پسر!پسرک برگشت و
به سمت خانم رفت... چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او
داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:- شما خدا هستید؟- نه
پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!- آها، میدانستم که با خدا نسبتی
دارید!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ ساعت 15:0 توسط محمدرضا
|
این وبلاگ حاوی داستان های کوتاه است. داستان هایی مختلف از نویسندگان به نام یا گمنام.