<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان کوتاه و آموزنده </title>
<link>https://dastansora.blogfa.com</link>
<description>داستانک های آموزنده و عاشقانه و طنز و خنده دار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 03 Oct 2015 15:00:06 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>به رسم یادگار</title>
<link>https://dastansora.blogfa.com/post/219</link>
<description>نشد با شاخه ها بغل کنم تو رو نشد نشد نشد برو برو برو اراده داشتم بدون کاشتن که عادتت بدم به ریشه داشتن که عادتت بدم یه گوشه بند شی به مبتلا شدن علاقه مند شی نشد که از دلم جدا کنم تو رو نشد نشد گلم برو برو برو نشد که بی دهن صدا کنم تو رو تمام حرف من برو برو برو قدیما هر گلی شناسنامه داشت تموم میشد و بازم ادامه داشت تو شیشه گلاب تو شعر شاعرا تو گل فروشیا تو جیب عابرا همون کسا که از تو باغچه چیدنت توی خیالشون ادامه میدنت نشد که از دلم جدا کنم تو رو نشد نشد</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2015 15:00:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastansora</dc:creator>
<guid>dastansora.blogfa.com/post/219</guid>
</item>
<item>
<title>اینو به سبک 2afm بخونید!!!</title>
<link>https://dastansora.blogfa.com/post/218</link>
<description>استاد.. صدامو داری... به احترامت هیچوقت حتی من... نداشتم به عمت کاری... انداختیم با این که میدونستی... ترم آخرم و تو این ترم نیست اون حسی... که تو ترم اول بود و هست... شاید از اولشم من بودم که نباید بر میداشت با تو درس... رو همه حضوری هام ، بستی چطور چشاتو؟ هیس هیچی نگو فقط ببر صداتو! ببین چه دپرسم!ببین چه بی حسم! مجموعه کل واحدام به 40ام نمیرسن...</description>
<pubDate>Wed, 22 Jan 2014 10:27:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastansora</dc:creator>
<guid>dastansora.blogfa.com/post/218</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه : تزریق خون</title>
<link>https://dastansora.blogfa.com/post/217</link>
<description>سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود. او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟ دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد. او را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از</description>
<pubDate>Wed, 04 Dec 2013 18:33:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastansora</dc:creator>
<guid>dastansora.blogfa.com/post/217</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه: دختر و پسران مست...</title>
<link>https://dastansora.blogfa.com/post/216</link>
<description>ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵ، ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ . ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ......... . ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ، ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ !!!؟ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢ</description>
<pubDate>Thu, 10 Oct 2013 10:01:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastansora</dc:creator>
<guid>dastansora.blogfa.com/post/216</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه: کاش ما هم نمی فهمیدیم...!!!</title>
<link>https://dastansora.blogfa.com/post/215</link>
<description></description>
<pubDate>Thu, 10 Oct 2013 09:52:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastansora</dc:creator>
<guid>dastansora.blogfa.com/post/215</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه: چهار سخنی که زاهد را تکان داد!</title>
<link>https://dastansora.blogfa.com/post/214</link>
<description>زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که ...</description>
<pubDate>Sun, 22 Sep 2013 09:02:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastansora</dc:creator>
<guid>dastansora.blogfa.com/post/214</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه: چه کسی موثرتر هست، زن یا مرد؟ </title>
<link>https://dastansora.blogfa.com/post/213</link>
<description>توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس ...</description>
<pubDate>Sun, 22 Sep 2013 08:59:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastansora</dc:creator>
<guid>dastansora.blogfa.com/post/213</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه: خروس</title>
<link>https://dastansora.blogfa.com/post/212</link>
<description>داستان کوتاه خروس می گویند مردی ، خروسی خرید و به خانه برد. وقتی وارد شد ، همسر جوانش ، سر و رویش را پوشاند و نهیب زد: ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی ، آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است ، تنها بمانم؟ خروس را بیرون ببر و از هر که خریده ای به او بازگردان! مرد ، خوشحال از این که ...</description>
<pubDate>Tue, 17 Sep 2013 08:14:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastansora</dc:creator>
<guid>dastansora.blogfa.com/post/212</guid>
</item>
<item>
<title>طلبه جوان و دختر فراری</title>
<link>https://dastansora.blogfa.com/post/211</link>
<description>شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید. صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند.</description>
<pubDate>Mon, 16 Sep 2013 12:31:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastansora</dc:creator>
<guid>dastansora.blogfa.com/post/211</guid>
</item>
<item>
<title>پاسخ دکتر حسابی</title>
<link>https://dastansora.blogfa.com/post/210</link>
<description>یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند</description>
<pubDate>Sun, 04 Aug 2013 11:05:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>dastansora</dc:creator>
<guid>dastansora.blogfa.com/post/210</guid>
</item>
</channel>
</rss>
