X
تبلیغات
داستان کوتاه و آموزنده - داستان های پند آموز
تاريخ : سه شنبه بیست و ششم دی 1391 | 12:17 | نویسنده : محمدرضا
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خویش
ما را به ناز فروشان نیاز نیست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نیاز است
..........
به اندازه دیوونه های دیوونه خونه ، دیوونه وار دیوونتم دیوونه !
.........
دوست داشتن دل می خواد نه دلیل پس دوستت دارم بی دلیل . . .
بقیه در ادامه مطلب....

برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان, جمله های خاص, داستان های پند آموز, جمله هلی تاثیر گذار, جمله های زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 12:42 | نویسنده : محمدرضا

داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل …

بقیه داستان در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستان های زیبا, داستان های کوتاه, داستان های پند آموز, داستان های آموزنده, داستان آموزندهنامه شگفت انگیز

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 12:35 | نویسنده : محمدرضا
پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند.هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: “شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.”
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند.چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: “می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: “کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟”
یکی ازآدمخوار ها با اکراه دستش را بالا برد.رهبر آدمخوارها گفت: “ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد؟!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید.


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستان های زیبا, داستان های کوتاه, داستان های پند آموز, داستان های آموزنده, بیمارستان روانی

تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 12:33 | نویسنده : محمدرضا

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد...

بقیه داستان در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستان های زیبا, داستان های کوتاه, داستان های پند آموز, داستان های آموزنده, داستان آموزنده مسئولیت یک پزشک

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 12:28 | نویسنده : محمدرضا

اگر در درک شرایط فعلی اقتصادی جهان مشکل دارید ممکن است داستان زیر به شما کمک کند:

بقیه داستان در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستان های زیبا, داستان های کوتاه, داستان های پند آموز, داستان های آموزنده, داستان آموزنده اوضاع اقتصادی جهان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 12:22 | نویسنده : محمدرضا

مغازه‌داری روی شیشه مغازه‌اش اطلاعیه ای به این مضمون نصب کرده بود توله های فروشی. نصب این اطلاعیه‌ها بهترین روش برای جلب مشتری، بخصوص مشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی‌رسید وقتی پسرکی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مکث وارد مغازه شد و پرسید: “قیمت توله‌ها چنده؟....

بقیه داستان در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستان های زیبا, داستان های کوتاه, داستان های پند آموز, داستان های آموزنده, داستان آموزنده “توله های فروشی”

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 12:19 | نویسنده : محمدرضا
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

 


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستان های زیبا, داستان های کوتاه, داستان های پند آموز, داستان های آموزنده, در را برویم باز میکنه

تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 12:18 | نویسنده : محمدرضا
در کتاب (سه سال در دربار ایران) نوشته دکتر فووریه٬ پزشک مخصوص ناصرالدین شاه، مطلبی نوشته شده که پاسخ این مسئله یا این ضرب المثل رایج بین ماست.

او نوشته: ناصرالدین شاه سالی یک بار (آنهم روز اربعین) آش نذری می‌پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می‌یافت تا ثواب ببرد. در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می‌شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هر یک کاری انجام می‌دادند. بعضی سبزی پاک می‌کردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می‌کردند...

بقیه داستان در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستان های زیبا, داستان های کوتاه, داستان های پند آموز, داستان های آموزنده, ضرب المثل یه آشی برات بپزم…, از کجا امده

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 12:15 | نویسنده : محمدرضا
در اولین صبح عروسی ، زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند .
ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اما چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکرد .
ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت : نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم .
شوهر چیزی نگفت ، و در را برویشان گشود . اما این موضوع را پیش خودش نگه داشت .
سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد . پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولداین فرزند ، پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد .
مردم متعجبانه از او پرسیدند : علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست ؟ مرد بسادگی جواب داد : چون این همون کسیه که در را برویم باز میکنه !


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستان های زیبا, داستان های کوتاه, داستان های پند آموز, داستان های آموزنده, در را برویم باز میکنه

تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 12:13 | نویسنده : محمدرضا

 روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم… حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد…

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست…

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛

خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که
خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستان های زیبا, داستان های کوتاه, داستان های پند آموز, داستان های آموزنده, سلیمان و مورچه عاشق

تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 12:6 | نویسنده : محمدرضا

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستان های زیبا, داستان های کوتاه, داستان های پند آموز, داستان های آموزنده, بیمارستان روانی

  • قالب وبلاگ