تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 9:38 | نویسنده : محمدرضا

 مهرداد دوم اشکانی با سپاهش از کنار باغ سبزی می گذشت سایه درختان باغ مکان خوبی بود برای استراحت .
فرمانروا دستور داد در کنار دیوار بزرگ باغ لشکریان کمی استراحت کنند . باغبان نزدیک پادشاه ایران زمین آمده و از او و سربازاندعوت کرد که به باغ وارد شوند . مهرداد گفت ما باید خیلی زود اینجا را ترک کنیم و همین جا مناسب است . باغبان گفت دیشب خواب می دیدم خورشیدایران در پشت دیوار باغم است و امروز پادشاه کشورم را اینجا می بینم . مهرداد گفت اشتباه نکن آن خورشیدمن نیستم آن خورشید سربازان ایران هستند که در کنار دیوار باغت نشسته اند .
از این همه فروتنی و بزرگی پادشاه ایران زمین اشکدر چشمان باغبان گرد آمد .
مهرداد دوم ( اشک نهم ) بسیار فروتن بود و همواره در کنار سربازانخویش و بدور از تجملات بود . 


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان زیبا, داستان خورشید سربازان اشک نهم, داستان آموزنده, داستان

تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 18:30 | نویسنده : محمدرضا
ﭘﺪﺭ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﺤﮑﻤﯽ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﺴﺮ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﭘﺪﺭ ﺳﮓ ، ﻣﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﻡ ﭼﻪ ﻋﯿﺒﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻟﺐ ﻧﻤﯿﺰﻧﯽ؟ﻧﻤﮏ ﺑﻪ ﺣﺮﻭﻡ
ﭘﺴﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺳﺒﺰﯼ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﺍﺯ ﭘﺎﯼ
ﺳﻔﺮﻩ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻪ
ﺍﯼ ﺧﺰﯾﺪ ﻭ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﻧﻬﺎﺩ
ﺻﺒﺢ ﻓﺮﺩﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻏﺬﺍﯼ ﭘﺴﺮ ﺩﺭ ﺑﻐﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺟﺎﯼ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺍﻧﺴﺖ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﺑﺎ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ
ﺩﺍﺭﺩ ، ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﺗﺮ ﺷﺪ ...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان زیبا, داستان صبحانه پدر, داستان آموزنده, داستان

تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 18:27 | نویسنده : محمدرضا

نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد.

گفتند: چرا چنین مى کنى ؟

بهلول گفت : صاحب این قبر دروغگوست ، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت باغ من ، خانه من ، مرکب من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و اکنون هیچ یک از آن ها، مال او نیست که اگر مال او بود حتما با خود برده بود...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, حکایت, داستان مال دنیا, داستان آموزنده, داستان زیبا

تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 20:43 | نویسنده : محمدرضا
مﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ !

ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ !

ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭ:

ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ

ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﻦ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ .ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟


برچسب‌ها: داستان کوتاه, حکایت, چشمان مادر, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 20:17 | نویسنده : محمدرضا
روی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه

می خرد نگاه می کردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.

زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است

ور می رفت و شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های

خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد......

باقی در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, حکایت, داستان عاشقانه, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 20:13 | نویسنده : محمدرضا
از خردمندی سؤال کردند که: می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست؟
وی در جوابشان گفت: زندگی مردم مانند الاکلنگی است، که از یک طرفش سن آنها بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها پائین می آید!...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, حکایت, جملات قصار, داستان آموزنده, داستان زیبا

تاريخ : یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 | 12:32 | نویسنده : محمدرضا
زاهدی گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که ...

برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان زاهد, داستان جالب, داستان زیبا, مطالب جالب

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 | 12:29 | نویسنده : محمدرضا
توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس ...
برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان چه کسی موثرتر هست, زن یا مرد, داستان زیبا, داستان جالب

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 | 14:35 | نویسنده : محمدرضا
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .  دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند
برچسب‌ها: داستان کوتاه, پاسخ دکتر حسابی, داستان, مطالب جالب, داستان زیبا

تاريخ : جمعه بیست و یکم تیر 1392 | 13:7 | نویسنده : محمدرضا
تاريخ : چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 | 20:34 | نویسنده : محمدرضا
مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, هدیه فارغ التخصیلی, داستان, مطالب جالب, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 | 13:40 | نویسنده : محمدرضا

یک روز امام علی علیه  السلام از کنار یک یهودی گذشتند و آن یهودی با اسبش [بدون اینکه اسبش وارد آب شود یا خیس شود] از روی رود عبور می کرد، پس در همان لحظه امام علی علیه السلام را صدا  زد و عرض کرد: ای آقا! اگر این چیزی که نزد من است نزد شما بود چه کار می کردید؟

امام علی علیه السلام در جوابش فرمودند: در جایت بایست !...

سپس روی آب ایستاد و آن یهودی میخکوب شد. امام علی علیه السلام نزد او رفت، آنگاه یهودی به امام گفت: ای جوان! چه چیزی گفتی که آب برایت مانند سنگ شد؟ امام علی علیه السلام در جوابش گفت: تو چه چیزی گفتی که از آب عبور کردی؟ آن یهودی در جواب حضرت گفت: من اسم وصیّ پیامبر اسلام علی علیه السلام را بر زبان آوردم و از آب عبور کردم .

پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند : من همان وصیّ محمد صلی الله علیه و آله هستم؛
آنگاه آن یهودی گفت: حق است، و اسلام آورد.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, حکایتی از حضرت علی, داستان آموزنده, داستان زیبا

تاريخ : جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 | 13:39 | نویسنده : محمدرضا

منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شاید هم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند.
پیرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشید آقای رییس هست؟ » منشی با بی حوصلگی گفت:«ایشان تمام روز گرفتارند.» پیر مرد جواب داد : « ما منتظر می مونیم. »
منشی اصلاً توجهی به آنها نکرد و به این امید بود که بالاخره خسته می شوند و پی کارشان می روند. اما این طور نشد. بعد از چند ساعت ، منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند ازاین کار اکراه داشت.
وارد اطاق رئیس شد و به او گفت : « دو تا دهاتی آمده اند و می خواهند شما راببینند . شاید اگرچند دقیقه ای آنها را ببینید، بروند.» رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. نفر اول برترین دانشگاه کشور .....


برچسب‌ها: داستان کوتاه, فراموش نکنیم از کجا آمدیم, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 | 18:59 | نویسنده : محمدرضا
صدف
اگر بخواهم غروب های بارانی پاییزی را با تمام جزئیاتش در ذهنم زنده کنم ــ همان غروب هایی که به اتفاق پدرم در یکی از خیابانهای پر آمد و شد مسکو می ایستم و حس میکنم که بیماری عجیب و غریبی ، رفته رفته بر وجوم چیره میشود ــ احتیاج ندارم فشار چندانی به مغزم بیاورم. درد نمیکشم اما زانوانم تا میشوند ، کلمات در گلویم گیر میکنند ، سرم با ناتوانی به یک سو خم میشود … حالی به من دست میدهد که انگار در لحظه ی دیگر می افتم و هوش و حواسم را از دست میدهم.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, صدف, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 | 18:57 | نویسنده : محمدرضا
گربه شیطون

یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه

راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.
 وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه.
این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.....


برچسب‌ها: داستان کوتاه, گربه شیطون, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 | 18:51 | نویسنده : محمدرضا
دختر فداکار

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, دختر فداکار, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 16:55 | نویسنده : محمدرضا
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین :


برچسب‌ها: داستان کوتاه, مهندس و مدیر, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 16:48 | نویسنده : محمدرضا
می گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید.

شاهزاده دلش برای پسرک سوخت. کنار او آمد و آهسته به او گفت:


برچسب‌ها: داستان کوتاه, دنیا از آنٍ خیال پردازان است, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 16:39 | نویسنده : محمدرضا
مادر
داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان دروغ های مادر, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 | 15:13 | نویسنده : محمدرضا

جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پیرمرد:معلومه که نه!
جوون: ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!
پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!
پیرمرد: ببین… اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون: کاملا امکانش هست!
پیرمرد: ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: کاملا امکان داره!


برچسب‌ها: داستان کوتاه, آینده نگری, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 | 16:53 | نویسنده : محمدرضا
همسر سرهنگ ناشاتیرین ــ ساکن اتاق شماره ی 47 ــ برافروخته و کف بر لب ، به صاحب هتل پرید و فریاد زنان گفت:
ــ گوش کنید آقای محترم! یا همین الان اتاقم را عوض می کنید یا از هتل لعنتی تان بیرون می روم! اینجا که هتل نیست ، پاتوق اوباش است! ببینید آقا ، من دو دختر بزرگ دارم و از پشت دیوار اتاقمان ، از صبح تا غروب حرفهای رکیک و زننده شنیده میشود! آخر این هم شد وضع؟ شب و روز! گاهی اوقات حرفهایی می پراند که مو به تن آدم سیخ میشود! عین یک گاریچی! باز جای شکرش باقیست که دخترهای بینوای من ، چیزی از این حرفها نمیفهمند وگرنه می بایست دستشان را میگرفتم و میزدم به کوچه … بفرمایید ، میشنوید؟ الان هم دارد بد و بیراه میگوید! خودتان گوش کنید!
از اتاق دیوار به دیوار اتاق شماره ی 47 صدایی بم و گرفته به گوش می رسید که می گفت:
ــ من ، برادر داستان بهتری بلدم. ستوان دروژکف یادت هست که؟ یک روز که داشتیم بیلیارد بازی میکردیم پایش را بلند کرد و زانویش را گذاشت روی میز تا Vugl (به گوشه) بزند ، یکهو یک چیزی گفت: جر ــ ر ــ ر ــ ر! اول فکر کردیم که ماهوت میز بیلیارد جر خورد ولی وقتی دقت کردیم برادر ، دیدیم ای بابا ، ایالات متحده ی جناب سروان ، پاک در رفته! این لامذهب پایش را آنقدر بلند کرده بود که خشتکش از این سر تا آن سر ، جر خورده بود … ها ــ ها ــ ها! چند تا از زنها ــ از جمله زن اوکورکین بی بته ــ هم آنجا بودند … کفر اوکورکین درآمد و رنگش شد گچ خالی … جنجال بپا کرد و مدعی شد که دروژکف حق نداشت در حضور زن او بی ادبی کند … معلوم است دیگر ، حرف حرف می آورد … تو که بچه های ما را میشناسی! … اوکورکین شاهدهایش را پیش ستوان فرستاد و او را به دوئل دعوت کرد ولی دروژکف بجای آنکه مرتکب حماقت شود … ها ــ ها ــ ها … گفت: « به من چه مربوط است! بگذار شاهدهاش بروند سراغ خیاطی که شلوارم را دوخته بود … تقصیر اوست ، نه من! » ها ــ ها ــ ها! … ها ــ ها ــ ها!
لیلیا و میلیا ، دختران سرهنگ که پای پنجره نشسته و مشت ها را تکیه گاه گونه های گوشت آلودشان کرده بودند ، چشمهای ریز خود را به زمین دوختند و سرخ شدند. خانم سرهنگ رو کرد به صاحب هتل و ادامه داد:
ــ شنیدید؟ و شما میگویید که این جور حرفها اشکالی ندارد؟ آقای محترم ، من زن یک سرهنگ هستم! شوهرم یک فرمانده ی نظامی است!

برچسب‌ها: داستان کوتاه, در اتاقهای یک هتل, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 | 16:36 | نویسنده : محمدرضا


دعاهای زیر از کتاب   سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً  آمین بگوئید:....

برچسب‌ها: داستان کوتاه, دعاهای کودکان, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 | 18:6 | نویسنده : محمدرضا

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد،...
بقیه داستان در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, ملاقات یک انسان با خدا, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 | 14:11 | نویسنده : محمدرضا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی....


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان ایمیل از طرف خدا, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 | 16:33 | نویسنده : محمدرضا

چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار . قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت : « متأسفم جوون . خبر بدی برات دارم . الاغه مرد. »
چاک جواب داد : « ایرادی نداره . همون پولم رو پس بده. »
مزرعه‌دار گفت : « نمی‌شه . آخه همه پول رو خرج کردم. »
چاک گفت : « باشه . پس همون الاغ مرده رو بهم بده. »
مزرعه‌دار گفت :

« می‌خوای باهاش چی کار کنی؟ »
چاک گفت : « می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم. »
مزرعه‌دار گفت : « نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت! »
چاک گفت : « معلومه که می‌تونم . حالا ببین . فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است. »
یک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو دید و پرسید: « از اون الاغ مرده چه خبر؟ »
چاک گفت : « به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم. »
مزرعه‌دار پرسید : « هیچ کس هم شکایتی نکرد؟ »
چاک گفت : « فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم »


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان فکر اقتصادی, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 | 16:31 | نویسنده : محمدرضا

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: «فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟»

ماکس جواب می دهد: «چرا از کشیش نمی پرسی؟»

جک نزد کشیش می رود و می پرسد: «جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.»


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان سیگار و دعا, داستان جالب, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 | 15:57 | نویسنده : محمدرضا

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد . پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان جالب, داستان پندآموز, داستان زیبا, داستان پازل

تاريخ : چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 2:45 | نویسنده : محمدرضا
حاج امین در خانه را کاملا باز کرد. تاکسی‌اش را از خانه بیرون آورد. به خیابان اصلی رفت . با حرکت آرام به کناره‌ی خیابان نگاه می کرد و مسافران را سوار می کرد. مسافرِ اول پیاده شد و گفت : آقا ! چقدر باید بدهم ؟
حاج امین به بالای شیشه‌ی جلو نگاهی کرد . زیر لب چیزی گفت. بعد به مسافر رو کرد و گفت: 100 تومانتاکسی پولش را گرفت و حرکت کرد. اندکی بعد، مسافر دوم گفت: «آقا اینجا پیاده می شم. چقدر می شه »
دوباره حاج امین به بالای شیشه‌ی جلو نگاهی کرد . زیر لب چیزی گفت. بعد به مسافر گفت: 125 تومان.
مسافر از قیمت منصفانه اش تعجب کرد. آرام به شیشه‌ی جلو نگاهی کرد. روی کاغذ ساده‌ای با خط زیبا نوشته بود:
«امان ز لحظه‌ی غفلت که شاهدم باشی یا بن الحسن»


برچسب‌ها: داستان کوتاه, تاکسی, یابن الحسن, داستان زیبا, مطالب جالب

تاريخ : چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 2:40 | نویسنده : محمدرضا

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: «نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟ » واتسون گفت: «ميليون ها ستاره مي بينم».  هلمز گفت: «چه نتيجه اي مي گيري؟» واتسون گفت: «از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد ». شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: «واتسون! تو احمقي بيش نيستي! نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند«.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان جالب, داستان زیبا, داستان آموزنده, شرلوک هلمز

تاريخ : پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 | 16:27 | نویسنده : محمدرضا
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟


برچسب‌ها: داستان کوتاه کی بیشتر می فهمه, داستان کوتاه, داستان جالب, داستان زیبا, مطالب جالب

  • قالب وبلاگ